بود شمعي در غم پروانه اي

 روشن و تنها به فکر چاره اي

 شاپرک پروانه اي در فکراو

 آتشي در جان او افکنده بود

 درد پروانه ز درد شمع بود

 شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن

به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم

 گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

یک برگ از خاطرات  .........!

تا تنها ميشم قاصدک خيالمو ميفرستم به گذشته

 نميدونم چرا چشمام دوست دارن گريه کنن
بغضم تو گلوم ميشکنه نميدونم چرا زمان

اين همه سري ميره اخه مگه اينده چي داره
که اين همه عجله ميکنه که بهش برسه

همه کاغذ سرنوشتم ورق خورد. اما نتوستم
يه برگشو قشنگ بنويسم بدون خط خوردگي

 از همون کوچکي هم نا مرتب بودم دفتر مشقم
پر از خط خوردگي بود ..